به دنبال نشانی از نگاهت
درون کوچه های تنگ و تاریک
به هر سو من نظر کردم ولیکن
ندیدم من نشان از آشنایی
تمام کوچه ها بن بست بودند
به دور از ذره ای از نور خورشید
تمام خانه ها در بسته بودند
به دور از ذره ای انصاف و امید
ندیدم من ستاره، درون آسمان تیره گونش
نه یک امید واهی نه یک پیغام کوچک
تمام مردمانش مست بودند
کنار لحظه هاشان مینشستند
برای دوری از تشویش دلها
کنایه بر دل هم می سرودند
نمیدانم چرا خسته نگاهم
در این جا در پی چشمان تو ماند
چرا در این غریبستان تاریک
دل درمانده از عشق تو جا ماند
نفسهایم دگر نایی ندارند
به جز چشمان تو جایی ندارند
بیا سویم که من تنهاترینم
به جز آغوش تو جایی ندارم











